خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





    سلام بسي خوشحالم كه بلاخره طلسم اين آپ اموزشي شكسته شد و چرخش به راه افتاد دوباره

    ديشب بود نه پريشب بود كه عروسي پسرهمسايمون بود من تمام اين مدت فكر ميكردم الان ديگه بايد بچه هم داشته باشه آخه خيلي وقته مزدوج شده بود فك كنم سه چهار سالي ميشه  آقا خب اين عروسي چه مزه اي داره بعد از اين همه وقت.مث اينه كه چند سال با هم داري زندگي ميكني بعدي يهويي پاميشي دوباره لباس عروس و دوماد ميپوشياينطوري عروسي گرفتن هم خيلي بي مزه هستا. خوده عروس دومادم خندشون نميگيره بعد بهم بگن فرض كنيم الان مثلا اولين باره همديگه رو ديديم 

    بعد اينكه دو سه شبي هس يه چيزي كشف كردم توي كوچمون

    نزديك ساعتاي 10 شب كه ميشه يه دختراي كوچمون با موتور يك عدد پسر اول كوچه پياده ميشه . دخيخا هم پشت در خونه ي ما اينقدم بلند بلند حرف ميزنن و حرفاي بوق دار كه صداشون مياد .خب لااقل آرووم تر حرف بزنيد اونوقت يعني فكر اينكه دختره ميشينه پشت پسره روي موتوررررررررررررر البته وقتي دبيرستان ميرفتم دختراي مدرسمون همين كارشون بود 

    من يادم مياد يه چند روزي كه مدرسه ميرفتم تازه خونمونو عوض كرده بوديم بعد يه موتوري هميشه سر كوچه ما واميساد با كلاه كاسكت من اولا توجه نميكردم ميگفتم شايد اينجا اينطوري هستن. بعد چند روز بهش برخوردم گفتم چطوريه كه اين هميشه به محض اينكه من از كوچه بيرون ميام اين راه ميفته ميره بعد گفتم نه بابا خب واسه چي مگه مرض داره وايسه بعد من بيام اينم بره بعد اونوقت اونطرف خيابون هم وايسه با موتوربعد گفتم نه بابا خيالات ميزنهب ه سرمون

    آقا بعد يواشي چند روزي حواسم بود كه ببينم واقعني اين وقتي من ميام راه ميفته ميرهههههههههه بعد ديدم آرهههههههههههه اينقد ترسيدممممممممم كه نگو وقتي فهميدم واقعا همينطوره.بعد خلاصه روزاي بعد با اينكه كلي سختگيري ميكردن كه دير بريم سر صف مدرسه،بااين وجود گفتم ديرتر برم اين شايد رفته باشه.بعد ديدم نه فايده نداره اين واميسه تا من بيام از كوچه بيرون بعد از اونطرف خيابون راه ميفته ميره ديگه بعدش با بابام يه مدت رفتم مدرسه البته نگفتم به خونوادم چون خيلي دلواپس ميشدن و نگران.برا همين به بهونه اينكه خستم راهش دوره منو برسون ، با بابام ميرفتم مدرسهبعد از اون ديگه نديدمش شكرخدا.خيلي ترسناك شده بود قضيه چون دو سه روز بود كه ديگه همينطوري راه نميفتاد بره ، تا منو ميديد روشن ميكرد و ميرفت بعد ميديدي ازخيابون فرعي بغلي اومد بيرون و هي همينكارو ميكرد از خيابوناي فرعي ميزد هي باز جلوي من سبز ميشد و رد ميشد ميرفت

    بعد شماره موتورشو برداشتم و ديگه هميشه توي همون خيابون خودمون حواسم بود ببينم اين كيهولي به چشمم نميومد اين شماره موتور و جايي نديدم اصن.خلاصه دو سه روز اخر ديدم بدون كلاه كاسكت شده و يه پسره 20 23 اين حدوداس اصن بهش هم نميومد اين ادا اصولا رو دربياره يه پسر باوقار و چهره سنگين رنگين و خوش چهره اي بود اصن بهش نميومد.همچين پسر مثبت، موهاشو يه طرف كج كرده خيلي جدي خلاصه اينكه من اون روزا خيلي ترسيدم .هي با خودمم ميگفتم خب يعني چييييييي.شكرخدا چند روز با بابام كه رفتم تموم شد رفت حالم ديگه داش از اين اداها بهم ميخورد.بعضيا با ادا اصولايي كه درميارن تنفر برانگيز ميشن

    اونوقت چطوري دخترا سواااااااار موتور يه پسري ميشن به اين راحتي.خب هر چقدرم دوسش داشته باشيد دليل نميشه. تو دوسش داري از دل اون اصن خبر نداري چي توش ميگذره.بعدشم ديگه همه راه هاي گناه رو نرو . لااقل يه جا خالي بده يه جاهايي. يه زماني ميرسه كه بايد روت بشه از خدا درخواستي داشته باشي اونوقت كه محتاج يه نظر خدا هستي .فكري گناه ميكني ديگه زبوني گناه نكن.زبوني هم گناه ميكني ديگه عملي گناه نكن يه راه رو واسه پرووگيت با خدا بذار

     

    شب بخير يا علي


    این مطلب تا کنون 5 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ديگه ,اينكه ,گناه ,كوچه ,اونوقت ,گفتم ,گناه ميكني ,ميكني ديگه ,اونطرف خيابون ,ميفته ميره ,كوچه بيرون ,

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده